هميشه فكر ميكنم علي با من است .
اهل اين دنيا نبود. همه چيزش با انسانهاي اين دنيا فرق داشت. يك روز ميآمد ميگفت: يك چادر به اندازة برادر كوچك بدوز. وقتي ميپرسيدم چرا؟ ميگفت: براي يكي از شاگردانم ميخواهم.
پيرزن نابينا و ناتواني در روستايي نزديك روستاي محل خدمتشان زندگي ميكرد كه ما با هم برايش غذا ميبرديم. پياده ميرفتيم آن راه دور را. يك روز گفتم: علي آقا، اين پيرزن از من چيزي خواسته كه نميدانم چطوري برايش تهيه كنم. توي اين فصل (فكر كنم بعد از نوروز بود) انار خواسته. فردايش يك انار آورد گفت: برايش ببريم. گفتم: از كجا؟ گفت: ميدانستم دانش آموزانم حتماً انار دارند. گفتم: هر كي يك انار بياره، جايزه داره.
بعد از شهادتش مردم روستا ميگفتند:
|
|
|
|


